بنياد مسيحي ايرانيان
new

یک شبی در رازگاهانم با پدر گفتم سخن

زدردو رنج ومحنت می گفتم سخن
می گفتم : تو ای خالق تو
مراخلق کردی از بهر چه
این همه رنج در من نهادی بهر چه
شکوه کردم از دردهای خویش
همچون ابر بهاری بارانی شد چشمان من
بدو گفتم : زین سبب خلق کردی مرا
تا ببینم رنج جورا جور را
بدو گفتم : کاش خشکیده می شد آن رحم
تا نزاید مادرم آن روز مرا
گفت : از چه رو این چنین پریشان حالی
من تورا بهر کار نیک خلق کرده ام
در تو من هیچ بدی ننهاده ام
گرچه دور زیارانی و تک زیست کنی
اما بدان من تورا تنها وا نگذاشته ام
من تورا خاص خلقت کرده ام
همچون الوان من گونه ها خلق کرده ام
من تورا پر زمهر‌ خویش خلق کرده ام
بهر ماموریتی خاص خلقت کرده ام
نقشه ها دارم زبهرت ای پسر
صبر ایوب در درونت بنهاده ام
همچون یوسف گر به چاه افتاده ای
دل قویدار‌ من تورا وزیر آمون‌ کرده ام
بناگاه روح پاکش برمن نزول کرد
چنین گفتم : سخن با روح پاکش
چو دارم تورا همراه و همدم
نترسم من زکس‌ ای داد بر من
نهاده ام سر به درگاهش شب و روز
زدم سجده شکر بر آستانش
بگفتم : عف کن مرا پروردگارم
اگر کفر گفتم بر آستانت
نهاد دست نوازشگر بر سر من
گشت آرام تمام هستی من
زدم سجده شکر بر آستانش
که شد مهران مطیع آن خدایش
نزول روح القدس بر شما مبارک باد
ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish. پذیرفتن ادامه

Translate »