بنياد مسيحي ايرانيان
new

قصهٔ بهلول و چاقوی دسته طلا!

 

بهلول شبی در خانه اش مهمان داشت و در حال صحبت با مهمانش بود که قاصدی از راه رسید. قاصد پیام قاضی را به او آورده بود. قاضی می خواست بهلول آن شب شام مهمانش باشد. بهلول به قاصد گفت: از طرف من از قاضی عذر بخواه، من امشب مهمان دارم و نمی توانم بیایم.

قاصد رفت و چند دقیقه دیگر برگشت وگفت: قاضی می گوید قدم مهمان بهلول هم روی چشم. بهلول بیاید ومهمانش را هم بیاورد.

بهلول با مهمانش به طرف مهمانی به راه افتادند او در راه به مهمانش گفت: فقط دقت کن من کجا می نشینم تو هم آنجا بنشین هر چه می خورم تو هم بخور تا از تو چیزی نپرسیدند حرفی نزن واگر از تو کاری نخواستند کاری انجام نده.

مهمان در دل به گفته های بهلول می خندید و می گفت: نگاه کن یک دیوانه به من نصحیت می کند.

وقتی به مهمانی قاضی رسیدند خانه پر از مهمانان مختلف بود. بهلول کنار در نشست ولی مهمان رفت و در بالای خاته نشست. مهمانان کم کم زیاد شدند و هر کس می آمد در کنار بهلول می نشست و بهلول را به طرف بالای مجلس می راند بهلول کم کم به بالای مجلس رسید و مهمان به دم در. غذا آوردند و مهمانان غذای خود را خوردند بعد از غذا میوه آوردند ولی همراه میوه چاقویی نبود. همه منتظر چاقو بودند تا میوه های خود را پوست بکنند و بخورند. مهمان بهلول ناگهان چاقوی دسته طلایی ازجیب خود درآورد و گفت: بیایید با این چاقو میوه هایتان را پوست بکنید و بخورید.

مهمانان به چاقوی طلا خیره شدند. چاقو بسیار زیبا بود ودسته ای از طلا داشت. مهمانان از دیدن چاقوی دسته طلایی در جیب مهمان بهلول که مرد بسیار فقیری به نظر می رسید تعجب کردند. در آن مهمانی شش برادر بودند که وقتی چاقوی دسته طلا رادیدند به هم اشاره کردند و برای مهمان بهلول نقشه کشیدند.

برادر بزرگتر رو به قاضی که در صدر مجلس نشسته بود و میزبان بود کرد و گفت: ای قاضی این چاقو متعلق به پدر ما بود و سالهای زیادی است که گم شده است ما اکنون این چاقو را در جیب این مرد پیدا کرده ایم ما می خواهیم داد ما را از این مرد بستانی و چاقوی ما را به ما برگردانی.

قاضی گفت: آیا برای گفته هایت شاهدی هم داری؟

برادر بزرگتر گفت: من پنج برادر دیگر در اینجا دارم که همه شان گفته های مرا تصدیق خواهند کرد.

پنج برادر دیگر هم گفته های برادر بزرگ را تایید کردند و گفتند چاقو متعلق به پدرآنهاست که سالها پیش گم شده است.

قاضی وقتی شهادت پنچ برادر را به نفع برادر بزرگ شنید یقین کرد که چاقو مال آنهاست و توسط مهمان بهلول به سرقت رفته است. قاضی دستور داد مرد را به زندان ببرند و چاقو را به برادر بزرگ برگردانند.

بهلول که تا این موقع ساکت مانده بود گفت: ای قاضی این مرد امشب مهمان من بود و من او را به این خانه آوردم اجازه بده امشب این مرد در خانه من بماند من او را صبح اول وقت تحویل شما می دهم تا هرکاری خواستید با او بکنید.

برادر بزرگ گفت: نه ای قاضی تو راضی نشو که امشب بهلول این مرد را به خانه خودش ببرد چون او به این مرد چیزهای یاد می دهد که حق ما ازبین برود.

قاضی رو به بهلول کرد و گفت: بهلول تو قول می دهی که به این مرد چیزی یاد ندهی تا من او را موقتا آزادکنم ؟

بهلول گفت: ای قاضی من به شما قول میدهم که امشب با این مرد لام تا کام حرف نزنم و اصلا کلمه ای هم به او یاد ندهم.

قاضی گفت: چون این مرد امشب مهمان بهلول بود برود و شب را با بهلول بماند و فردا صبح بهلول قول می دهد او را به ما تحویل دهد تا به جرم دزدی به زندانش بیندازیم.

برادران به ناچار قبول کردند و بهلول مهمان را برداشت و به خانه خود برد و در راه اصلا به مهمان حرفی نزد  به محض اینکه به خانه شان رسیدند بهلول زمزمه کنان گفت: بهتر است بروم سری به خر مهمان بزنم حتما گرسنه است و احتیاج به غذا دارد.

مهمان که یادش رفته بود خر خود را در طویله بسته است گفت: نه تو برو استراحت کن من به خر خود سر می زنم.

*بهلول بدون اینکه جواب مهمان را بدهد وارد طویله شد. خر سر در آخور فرو برده بود ودر حال نشخوار علفها بود.*

 

بهلول چوب کلفتی برداشت و به کفل خر کوبید. خر بیچاره که علفها را نشخوار می کرد از شدت در طویله شروع به راه رفتن کرد. بهلول گفت: ای خر خدا مگر من به تو نگفتم وقتی وارد مجلس شدی حرف نزن هر جا که من نشستم تو هم بنشین اگر از تو چیزی نخواستند دست به جیبت نبر چرا گوش نکردی هم خودت را به دردسر انداختی هم مرا. فردا تو به زندان خواهی رفت آن وقت همه خواهند گفت بهلول مهمان خودش را نتوانست نگه دارد و مهمان به زندان رفت.

بهلول ضربه شدیدتری به خر بیچاره زد وگفت: ای خر ، گوش کن فردا اگر قاضی از تو پرسید این چاقو مال توست بگو نه ، من این چاقو را پیدا کرده ام و خیلی وقت بود که دنبال صاحبش می گشتم تا آن را به صاحبش برگردانم ولی متاسفانه صاحبش را پیدا نمی کردم.

اگر این چاقو مال این شش برادر است آن را به آنها می دهم. اگر قاضی از تو پرسید این چاقو را از کجا پیدا کرده ای مگر در بیابان چاقو دسته طلا ریخته اند که تو آن را پیدا کرده ای؟

بگو پدرم سالها پیش کاروان سالار بزرگی بود و همیشه بین شهرها در رفت و آمد بود و مال التجاره زیادی به همراه می برد و با آنها تجارت می کرد تا اینکه ما یک شب خبردار شدیم که پدرم را دزدان کشته اند و مال و اموالش را برده اند.

من بالای سر پدر بیچاره ام حاضر شدم. پدر بیچاره ام را دزدان کشته بودند و تمام اموالش را برده بودند و این چاقو تا دسته در قلب پدرم فرو رفته بود. من چاقو را برداشتم و پدرم را دفن کردم و از آن موقع دنبال قاتل پدرم می گردم در هر مهمانی این چاقو رانشان می دهم و منتظر می مانم که صاحب چاقو پیدا شود و من قاتل پدرم را پیدا کنم.

اکنون ای قاضی من قاتل پدرم را پیدا کرده ام این شش برادر پدر مرا کشته اند و اموالش را برده اند. دستور بده تا اینها اموال پدرم را برگردانند و تقاص خون پدرم را پس بدهند.

بهلول که این حرفها را در ظاهر به خر می گفت ولی در واقع می خواست صاحب خر گفته های او را بیاموزد. او چوب دیگری به خر زد وگفت: ای خر خدا فهمیدی یا تا صبح کتکت بزنم.

صاحب خر گفت: بهلول عزیز نه تنها این خر بلکه منهم حرفهای تو را فهمیدم و به تو قول می دهم در هیچ مجلسی بالاتر از جایگاهم ننشینم و اگر از من چیزی نپرسیدند حرف نزنم و اگر چیزی از من نخواستند دست به جیب نبرم.

بهلول که مطمئن شده بود مرد حرفهای او را به خوبی یاد گرفته است رفت و به راحتی خوابید. فردا صبح بهلول مرد را بیدار کرد و او را منزل قاضی رساند و تحویل داد و خودش برگشت. قاضی رو به مرد کرد و گفت: ای مرد آیا این چاقو مال توست؟

مرد گفت: نه ای قاضی این چاقو مال من نیست. من خیلی وقت است که دنبال صاحب این چاقو می گردم تا آن را به صاحبش برگردانم اگر این چاقو مال این برادران است من با رغبت این چاقو را به آنها می دهم.

قاضی رو به شش برادر کرد وگفت: شما به چاقو نگاه کنید اگر مال شماست آن را بردارید. برادر بزرگ چاقو را برداشت و با خوشحالی لبخندی زد وگفت: ای قاضی من مطمئن هستم این چاقو همان چاقوی گمشده پدر من است.

پنج برادر دیگر چاقو را دست به دست کردند و گفتند بلی ای جناب قاضی این چاقو مطمئنا همان چاقوی گم شده پدر ماست.

قاضی از مرد پرسید: ای مرد این چاقو را از کجا پیدا کرده ای؟

مرد گفت: ای قاضی این چاقو سرگذشت بسیار مفصلی دارد. پدرم سالها پیش کاروان سالار بزرگی بود و همیشه بین شهرها در رفت و آمد بود و مال التجاره زیادی به همراه داشت و شغلش تجارت بود تا اینکه ما یک شب خبردار شدیم که پدرم را دزدان کشته اند و مال و اموالش را برده اند من سراسیمه بالای سر پدر بیچاره ام حاضر شدم. پدر بیچاره ام را دزدان کشته بودند و تمام اموالش را برده بودند و این چاقو تا دسته در قلب پدر من بود. من چاقو را برداشتم و پدرم را دفن کردم و از آن موقع دنبال قاتل پدرم می گردم در هر مهمانی این چاقو را نشان می دهم و منتظر می مانم که صاحب چاقو پیدا شود و من قاتل پدرم را پیدا کنم. اکنون ای قاضی من قاتل پدرم را پیدا کردم. این شش برادر پدر مرا کشته اند و اموالش را برده اند. دستور بده تا اینها اموال پدرم را برگردانند و تقاص خون پدرم را بدهند.

شش برادر نگاهی به هم انداختند، آنها بدجوری در مخمصه گرفتار شده بودند، آنها با ادعای دروغینی که کرده بودند، مجبور بودند اکنون به عنوان قاتل و دزد سالها در زندان بمانند. برادر بزرگ گفت: ای قاضی من زیاد هم مطمئن نیستم این چاقو مال پدر من باشد چون سالهای زیادی از آن تاریخ گذشته است و احتمالا من اشتباه کرده ام.

برادران دیگر هم به ناچار گفته های او را تأیید کردند و گفتند: که چاقو فقط شبیه چاقوی ماست ولی چاقویی ما نیست. قاضی مدت زیادی خندید و به مرد مهمان گفت: ای مرد چاقویت را بردار و برو پیش بهلول.  من مطمئنم که این حرفها را بهلول به تو یاد داده است والا تو هرگز نمی توانستی این حرفها را بزنی.

مرد سجده ی شکر به جای آورد و چاقو را برداشت و خارج شد.

 

کم  گوی  و  بجز  مصلحت  خویش  مگوی

 

چون چیز نپرسند   تو  از  پیش  مگوی

 

دادند  دو  گوش  و  یک  زبان  از  آغاز

 

یعنی  که  دو  بشنو  و  یکی  بیش  مگوی

 

_پیروز  و  سربلند  باشید _

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish. پذیرفتن ادامه

Translate »